تبلیغات
شــــــاعرانه های عـــــــاشقانه - آن مسافر كه سحر گریه در آغوشم كرد

آن مسافر كه سحر گریه در آغوشم كرد
آتشم زد به دو تا بوسه و خاموشم كرد

خواستم دست به مویش ببرم خواب شود
عطر گیسوش چنان بود كه بی هوشم كرد

معصیت نیست نمازی كه قضا كرد از من
معصیت زمزمه هایی ست كه در گوشم كرد

نیمه شبها پس از این سجده كنان یاد من است
آن سحرخیز كه آن صبح فراموشم كرد

چه كلاهی به سرم رفت، كبوتر بودم
یک نفر آمد و با شعبده خرگوشم كرد

در عزاداری او رسم چهل روز کم است
یاد چشمش همه ی عمر، سیه پوشم كرد...


" کاظم بهمنی"

برچسب ها: کاظم بهمنی،

تاریخ : جمعه 13 مهر 1397 | 11:32 ق.ظ | نویسنده : شبنم عشق | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.