تبلیغات
شــــــاعرانه های عـــــــاشقانه - رویا

با امیدی گرم و شادی بخش
با نگاهی مست و رویایی

دخترک افسانه می خواند

نیمه شب در کنج تنهایی :


بی گمان روزی ز راهی دور
می رسد شهزاده ای مغرور

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه سم ستور باد پیمایش !


می درخشد شعله خورشید
بر فراز تاج زیبایش
!
تار و پود جامه اش از زر

سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از در و گوهر !


می کشاند هر زمان همراه خود سویی
باد ... پرهای کلاهش را

یا بر آن پیشانی روشن

حلقه موی سیاهش را .


مردمان در گوش هم آهسته می گویند :
" آه او با این غرور و شوکت و نیرو

در جهان یکتاست

بی گمان شهزاده ای والاست "


دختران سر می کشند از پشت روزن ها
گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار

سینه ها لرزان و پر غوغا
در طپش از شوق یک پندار
" شاید او خواهان من باشد "


لیک گویی دیده ی شهزاده ی زیبا
دیده ی مشتاق آنان را نمی بیند
!
او از این گلزار عطرآگین

برگ سبزی هم نمی چیند .


همچنان آرام و بی تشویش
می رود شادان به راه خویش

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه ی سم ستور باد پیمایش
مقصد او ... خانه ی دلدار زیبایش


مردمان از یکدیگر آهسته می پرسند :
کیست  پس این دختر خوشبخت ؟


ناگهان در خانه می پیچد صدای در
سوی در گویی ز شادی می گشایم پر

اوست ... آری ... اوست

آه ای شهزاده  ، ای محبوب رویایی !
نیمه شب ها خواب میدیدم که می آیی .


زیر لب چون کودکی آهسته می خندد
با نگاهی گرم و شوق آلود

بر نگاهم راه می بندد ...


" ای دو چشمانت رهی روشن به سوی شهر زیبایی
ای نگاهت باده ای در جام مینایی

آه ! بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرایی

ره بسی دور است
لیک در پایان این ره ... قصر پر نور است ! "


می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش
می خزم در سایه آن سینه و آغوش

می شوم مدهوش
!


باز هم آرام و بی تشویش
می خورد بر سنگ فرش کوچه های شهر
ضربه ی سم ستور باد پیمایش !
می درخشد شعله ی خورشید
بر فراز تاج زیبایش !


می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت
مردمان با دیده حیران
زیر لب آهسته می گویند :
دختر خوشبخت ...


" فروغ فرخزاد "



برچسب ها: فروغ فرخزاد،

تاریخ : جمعه 1 اسفند 1393 | 12:53 ب.ظ | نویسنده : شبنم عشق | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.