تبلیغات
شــــــاعرانه های عـــــــاشقانه - روزگاری قهر بودی روزگاری آشتی



روزگاری قهر بودی روزگاری آشتی

ماجرای عشق ما را ساده می انگاشتی

وقت برگشتن اگر راحت نمی بخشیدمت
این قَدَر ها هم مرا احمق نمی پنداشتی

من زمین کوچکی بودم که از ترس کلاغ
جای گندم دور تا دورم مترسک کاشتی

گفته بودم ساعت دوری عذابم می دهد
مشتی از شن های ساحل با خودت برداشتی !

نامه دادی : جان من هستی و فهمیدم چرا
از به لب آوردنم احساس خوبی داشتی !

تا که خود را نردبان سازم برای دیدنت
استخوان های مرا پهلوی هم انباشتی

ماه پنهان شد ... نمایان شد ... پلنگی نعره زد :
داشتم از یاد می بردم تو را ، نگذاشتی .



" احسان افشاری "


برچسب ها: احسان افشاری،

تاریخ : جمعه 1 اسفند 1393 | 11:53 ق.ظ | نویسنده : شبنم عشق | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.